![]() |
![]() |
|
|
بیل طلا...
و من که دفن می شوم.. با دست های زحمت کشیده ی آن کارگر و دخترش که در انتظار انعام... تمام سپیدی را خاک می کند در من... بیل طلا... که کودکی هایم... یک قاشق بزرگ بود که به ما خاک می خوراند و در بلوغم... با من قد کشید... تا تمام ابهتش را طلا بگیرد و من که در زیر قامتش.... تا همیشه ی هنوزخاک می خورم.. بیل طلا.. که پدرم برای بهتر خاک شدنم سفارش داد و خرمای پنجشنبه هایم را که هیچ گاه پخش نکرد... و من.. تنها مهمانی که هیچ وقت دعوت نشد.. بیل طلا... و سیگارهای من که هنوز دست هایم را سوراخ می کند.. تا مجازاتم.. تا ابد از یاد نرود و خودم را... هیچ گاه فراموش نکنم!
بیل طلا... که در انتظار توست... که مدام برایم فاتحه میخوانی و روزی سه بار اسفند می چرخانی دور سرت! میگویند: چشم بد به دور هر روز قد می کشید...!!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:31 PM توسط مهلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این شرح حال من است...
که در تمام تا این جای زندگی ام... هیچ آدمی به یاریم نیامد... و هنوز که هنوز است گم شده ام... در نا کجا آباد ذهن تو شاید... و هر بار که خوانده می شوم... در امید پیدا شدن... تمام هستی ام را به گور می کشم.... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مرداد 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|