![]() |
![]() |
|
|
من سالهاست زندگی می کنم.. و تا به حال نفهمیدم که خدا کجاست؟ که خدا کی می خواهد بیاید؟ و آرزوهای ما را که روی هم تلنبار می شود یکی یکی بخواند... و اگر خیلی التماس کنیم..آنها را بر آورده کند.... من سالهاست روی زمین زندگی می کنم... و تا به حال نفهمیدم که دنیا چرا همیشه دور سرم می گردد؟ که چرا آدم ها یک شکلند؟ که چرا من هیچ شباهتی با پدرم ندارم... و هیچ وقت دوست نداشته ام توی لاین های سرعت با ماشینم بازی کنم من چند صد روزی هست که دارم زندگی می کنم... و در این همه زمان طولانی... هنوز نفهمیدم... که چرا باید توی هوای غبار آلود نفس کشید؟ که چرا درخت ها باید قطع شوند؟ چرا ما هیچ کس را نداریم؟ و همیشه این قدر از تنهایی وتاریکی می ترسیم؟ کی فاصله ی بین انگشت هایمان قرار است پر شود؟ چقدر دیگر باید طول بکشد؟ تو چی؟ چند صد روز است که زندگی می کنی؟ به نظر تو این همه زنده بودن سخت نیست؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:26 PM توسط مهلا |
|
|
عکس برداری ممنوع
سیم... خار.... من.. اسیر.. بی هیچ.. سیم... خار.... شلوغ تنها... یخ زده از روزهای نرسیده... مرده در میان راه... عکس برداری ممنوع پشت این دیوار ممنوع من.. رها... از آمدن..... نیامدن.... و سوزنی امید در کورسوی چشمانم دیده نمی شود عکس برداری ممنوع چهره ام به وقت مرگ.. جان دادن... زیبا نیست انگار... ترسیدی... نفهمیدم.... جنازه ام ترسناک بود؟ عکس برداری ممنوع لاشخور ها منتظرند.. و من که دل نمی کنم از اشک های تو... دیر رسیده بودی انگار... انتظار من..... که به گور نشست
عکس برداری ممنوع تکه های پیراهنم در باد.. تو... در آغوش یک زن از جنس من.... خاک.... عکس برداری ممنوع می خندی.. می خندی و تکه هایپیراهنم در باد خیس می شود... زیر گام های عابران گل آلود... عکس برداری ممنوع تو بودی گفتی.. هیچ کس نفهمد... قاتلش من بودم... .
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:2 PM توسط مهلا |
|
|
خسته ..... لابه لای دستهای سرد تو..... و تنم در تب... خیس.... عرق اشک شهوت خون.... روی پیشانیم... زیر پوستم.... لابه لای دستهای کثیف تو... روی شقیقه ام..... . خیلی روزهاست لابه لای دستهایی ناشناس با خیال دستهای کثیف بوی خون عرق اشک منتظرت.... تنها .... در تب.... خیس..... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:19 PM توسط مهلا |
|
|
ما همیشه کسی را دوست داریم
کسی که در میان لوله های زمخت ذهنمان از یک ذره شروع می شو د و آن قدر بزرگ می شود که روزی دیگر نمی توانیم پنهانش کنیم ما همیشه کسی را دوست داشته ایم شاید.... و شاید توی روزهای بی معنی مسخره که پشت هم روی ما خاک می پاشند کسی در جایی..... در نقطه ای از ذهنمان هنوز حضور دارد من همیشه تو را دوست داشته ام شاید..... و هنوز نمی دانم چگونه به تو بفهمانم که تنهایی چقدر سخت است و من چقدر راحت می ترسم از حضور سایه های ناگهانی آدم ها از هجوم ریخته بر سرم من همیشه تنها بوده ام شاید.... و هنوز نمی توانم بفهمم چرا نتوانستی تنهاییم را پر کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:41 AM توسط مهلا |
|
|
دلم نمی خواست مثل"هیچ کس" باشم
دلم نمی خواست از کلاغ ها بترسم مثل همه..... پوچ تنها ساکت همیشه توی ذهنها بمانم.... دلم نمی خواست اشکهایم را وقت رفتنت روی تنت.... سرد داغ حس کنی... می ترسیدم... می ترسیدم دستهایم را بگیری و با لبخندت مثل"هیچ کس"شوم تنها پوچ ساکت نه تو بلند شدی .... نه من آمدم.... نه لبخندت دیگر یادم است انگار شده ام مثل"هیچ کس" ساکت تنها پوچ.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:41 AM توسط مهلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این شرح حال من است...
که در تمام تا این جای زندگی ام... هیچ آدمی به یاریم نیامد... و هنوز که هنوز است گم شده ام... در نا کجا آباد ذهن تو شاید... و هر بار که خوانده می شوم... در امید پیدا شدن... تمام هستی ام را به گور می کشم.... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مرداد 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|