![]() |
![]() |
|
|
کودکی هایم... بلوغ... و این سالهای کهن... روی جاده ای گذشت که هر سال با هم آسفالت شدیم...!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:28 PM توسط مهلا |
|
|
پدرم رو به روی تلویزیون با خونسردی تمام می نشیند روزنامه می خواند کمی اخم می کند و اگر عشقش کشید کانال را عوض نمی دانم چرا دوست داشتم پدرم در تلویزیون تیر بخورد و من بزنم pmc داریوش ببینم و سوت بزنم و سیگار بکشم...! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:7 AM توسط مهلا |
|
|
چه معصوم....
دستهایت را رویم چنبره زدی . . . من رنگ باخته ام . نا امید تر از سنباده که رویم می کشی.... . . برای پاک کردنم! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:12 PM توسط مهلا |
|
|
هی... بگو... چقدر دوستم داری...؟ . . ستاره ۱۴۰ ستاره ۱ مربع...!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:20 PM توسط مهلا |
|
|
هی...
آقای آتش نشان... مرا خاموش کن.. خاکستری شاید ماند... فردا... برای به باد دادن.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:42 PM توسط مهلا |
|
|
بسته که می شوم
در هاله تو از نا امیدی که نیست
شکل می گیرم...
با تقسیم شهوت تو رشد می کنم... و یک حرامزاده میشوم.. بغض که می کنم
زبانم را روی زبانت می گذارم
و کلمات را می مکم...
تا رسم دریدگی آموخته باشم..
خنده ی من ماسیده روی بوسه ای که مرا می بلعد...
در انتهای پرتگاهی که شروعش توئی... چروک خورده...
پیچیده در دو متر پارچه ی چروک..
فاحشه ی مغفوره ی ممدوحه
به درک نایل شد... الفاتحه مع ال... مورچه ها جشن می گیرند... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:41 PM توسط مهلا |
|
|
تمام شب را که جمع می کنم...
خــــــطـــ می شوی توی مشتم
تا تمام سر نوشتم...
بوی نا بگیرد
عرق می کنم....
خون...
با
خط
خ ط
خ ط.. . . .
. ر-ی- ی-ی-ل می شوم تا تو...!
تمام این خط را از بر می شوم... تا ق ط ! ا این پیچ، ی بخورد در من...
خاک ریز،ریز می کنم برای دیدنت....
که نمی آیی هیچ وقت...
تمام سراب این جاده را
در چشمانت می نوشم...
این یک پلک را شاید
کمی ...
آ ر ا م ت ر بزن....!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:41 PM توسط مهلا |
|
|
تیر می کشد با گوش کوب... به تیر.. ستون فقراتم...
تیر هم کشیده ام چند بار راستی... گوش کوب در جلد پدرم...
ما که سالی صد بار کوبیده می خوریم...
با طعم استفراغ!!! و سطل سطل نذری میدهیم به همسایه ها
که نمی دانند منم که گوشت تلخ می شوم...
3 سال گذشت
پیر دختری که منم...!!!!
و این پارچه ی مچاله
من میترسم...
پدرش امروز می میرد
مادرش که زد به سرم
که سر درد بگیرم و گرفتم و ماند
که فردا سرم خوب نشود مزخرفی که می بافم...
احمقی که گوش هم نمی کند!!!
بغضش که می ترکد
من می ترکم بر دیوار...با تو!
تف به ذات من که منم...
تف به ذات تو که نیستی هیچ وقت...
یک پاکت سیگار که تمام شد...
آبستن دود می شوم.. با خدا...!
کجای این زندگی
که نمی دانم کیست..کجاست ...
که چرا در نمی آورد از من چوب 60 سانتی!!!!
تو که می خندی به گریه ام... که در هم نمی آید
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی
درد می کشد تیرم...
هی من این جا تنهام...
حالم که به هم می خورد از بس نخوردم...
مرررررگ...
من سیگار می خواهم...
و نفس هم نمی خواهم بکشم
که تو سه روز بیشتر oxsigen داشته باشی..
من فداکارم!
مثل...
مثل ...پطروس!
من انگشت هایم را توی گوش هایم فرو می کنم تا حرفهایت را نشنوم...
و تو را...نکشم!
من هستم....
مثل یک سگ که در برف
کنار جنازه ی صاحبش زوزه می کشد...
آخ! یخ زدم...
و زوزه هم نمی کشم...
که پدرم بیدار می شود....
و ..........می گذارد
به یقین!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:44 PM توسط مهلا |
|
|
بیل طلا...
و من که دفن می شوم.. با دست های زحمت کشیده ی آن کارگر و دخترش که در انتظار انعام... تمام سپیدی را خاک می کند در من... بیل طلا... که کودکی هایم... یک قاشق بزرگ بود که به ما خاک می خوراند و در بلوغم... با من قد کشید... تا تمام ابهتش را طلا بگیرد و من که در زیر قامتش.... تا همیشه ی هنوزخاک می خورم.. بیل طلا.. که پدرم برای بهتر خاک شدنم سفارش داد و خرمای پنجشنبه هایم را که هیچ گاه پخش نکرد... و من.. تنها مهمانی که هیچ وقت دعوت نشد.. بیل طلا... و سیگارهای من که هنوز دست هایم را سوراخ می کند.. تا مجازاتم.. تا ابد از یاد نرود و خودم را... هیچ گاه فراموش نکنم!
بیل طلا... که در انتظار توست... که مدام برایم فاتحه میخوانی و روزی سه بار اسفند می چرخانی دور سرت! میگویند: چشم بد به دور هر روز قد می کشید...!!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:31 PM توسط مهلا |
|
|
بیایید به فرزندانمان محبت کنیم و برایشان بَن بِن بُن بخریم تا بخوانند ما را بلند بلند.... خانه ماشین پول پول پول... بیایید گور بکنیم... و بفروشیم متری یک میلیون... و هر روز مردار بخوریم آخر بچه ها گشنه اند.... و دیگر GALEXY نداریم با طعم ویسکیو من که شده ام مترسک سیگاری نگهبان پارک که می ترسد بگوید : خانم ... چند؟!!!! و مادرم...که هنوز دارد پسر می زاید... توله سگ هامان که هر شب بلند تر زوزه می کشند از غرور که نسل ما نسل آنهاست و سالهاست که می پرستند مادرم را... مادرم که نمی فهمد سر درد چیست... که نمی فهمد من کدوی پخته دوست ندارم... که نمی فهمد سیگار را باید کشید تا مرد.... که نمی داند دلم پفک میخواهد با تاب... لعنت به او که مرا به اشتباه زایید و لعنت به من که هنوز نمی دانم چیستم و لعنت به ما...بیایید گور بکنیم و خود را چال کنیم... تا نترسیم از فرزندانمان که می خوانند ما را بلند بلند... تا نفهمیم... کی ممنوع شدیم...؟ از خواب از باران از سیگار... و نرسیم به این که کاش میشد... یک میلون دزدید.... و دنیا را چال کرد در یک متر... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:51 AM توسط مهلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این شرح حال من است...
که در تمام تا این جای زندگی ام... هیچ آدمی به یاریم نیامد... و هنوز که هنوز است گم شده ام... در نا کجا آباد ذهن تو شاید... و هر بار که خوانده می شوم... در امید پیدا شدن... تمام هستی ام را به گور می کشم.... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مرداد 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 |
|
RSS
|