![]() |
![]() |
|
|
the end
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 2:59 PM توسط مهلا |
|
|
تمام شب را که جمع می کنم...
خــــــطـــ می شوی توی مشتم
تا تمام سر نوشتم...
بوی نا بگیرد
عرق می کنم....
خون...
با
خط
خ ط
خ ط.. . . .
. ر-ی- ی-ی-ل می شوم تا تو...!
تمام این خط را از بر می شوم... تا ق ط ! ا این پیچ، ی بخورد در من...
خاک ریز،ریز می کنم برای دیدنت....
که نمی آیی هیچ وقت...
تمام سراب این جاده را
در چشمانت می نوشم...
این یک پلک را شاید
کمی ...
آ ر ا م ت ر بزن....!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:41 PM توسط مهلا |
|
|
تیر می کشد با گوش کوب... به تیر.. ستون فقراتم...
تیر هم کشیده ام چند بار راستی... گوش کوب در جلد پدرم...
ما که سالی صد بار کوبیده می خوریم...
با طعم استفراغ!!! و سطل سطل نذری میدهیم به همسایه ها
که نمی دانند منم که گوشت تلخ می شوم...
3 سال گذشت
پیر دختری که منم...!!!!
و این پارچه ی مچاله
من میترسم...
پدرش امروز می میرد
مادرش که زد به سرم
که سر درد بگیرم و گرفتم و ماند
که فردا سرم خوب نشود مزخرفی که می بافم...
احمقی که گوش هم نمی کند!!!
بغضش که می ترکد
من می ترکم بر دیوار...با تو!
تف به ذات من که منم...
تف به ذات تو که نیستی هیچ وقت...
یک پاکت سیگار که تمام شد...
آبستن دود می شوم.. با خدا...!
کجای این زندگی
که نمی دانم کیست..کجاست ...
که چرا در نمی آورد از من چوب 60 سانتی!!!!
تو که می خندی به گریه ام... که در هم نمی آید
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی
درد می کشد تیرم...
هی من این جا تنهام...
حالم که به هم می خورد از بس نخوردم...
مرررررگ...
من سیگار می خواهم...
و نفس هم نمی خواهم بکشم
که تو سه روز بیشتر oxsigen داشته باشی..
من فداکارم!
مثل...
مثل ...پطروس!
من انگشت هایم را توی گوش هایم فرو می کنم تا حرفهایت را نشنوم...
و تو را...نکشم!
من هستم....
مثل یک سگ که در برف
کنار جنازه ی صاحبش زوزه می کشد...
آخ! یخ زدم...
و زوزه هم نمی کشم...
که پدرم بیدار می شود....
و ..........می گذارد
به یقین!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 1:44 PM توسط مهلا |
|
|
بیل طلا...
و من که دفن می شوم.. با دست های زحمت کشیده ی آن کارگر و دخترش که در انتظار انعام... تمام سپیدی را خاک می کند در من... بیل طلا... که کودکی هایم... یک قاشق بزرگ بود که به ما خاک می خوراند و در بلوغم... با من قد کشید... تا تمام ابهتش را طلا بگیرد و من که در زیر قامتش.... تا همیشه ی هنوزخاک می خورم.. بیل طلا.. که پدرم برای بهتر خاک شدنم سفارش داد و خرمای پنجشنبه هایم را که هیچ گاه پخش نکرد... و من.. تنها مهمانی که هیچ وقت دعوت نشد.. بیل طلا... و سیگارهای من که هنوز دست هایم را سوراخ می کند.. تا مجازاتم.. تا ابد از یاد نرود و خودم را... هیچ گاه فراموش نکنم!
بیل طلا... که در انتظار توست... که مدام برایم فاتحه میخوانی و روزی سه بار اسفند می چرخانی دور سرت! میگویند: چشم بد به دور هر روز قد می کشید...!!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:31 PM توسط مهلا |
|
|
بیایید به فرزندانمان محبت کنیم و برایشان بَن بِن بُن بخریم تا بخوانند ما را بلند بلند.... خانه ماشین پول پول پول... بیایید گور بکنیم... و بفروشیم متری یک میلیون... و هر روز مردار بخوریم آخر بچه ها گشنه اند.... و دیگر GALEXY نداریم با طعم ویسکیو من که شده ام مترسک سیگاری نگهبان پارک که می ترسد بگوید : خانم ... چند؟!!!! و مادرم...که هنوز دارد پسر می زاید... توله سگ هامان که هر شب بلند تر زوزه می کشند از غرور که نسل ما نسل آنهاست و سالهاست که می پرستند مادرم را... مادرم که نمی فهمد سر درد چیست... که نمی فهمد من کدوی پخته دوست ندارم... که نمی فهمد سیگار را باید کشید تا مرد.... که نمی داند دلم پفک میخواهد با تاب... لعنت به او که مرا به اشتباه زایید و لعنت به من که هنوز نمی دانم چیستم و لعنت به ما...بیایید گور بکنیم و خود را چال کنیم... تا نترسیم از فرزندانمان که می خوانند ما را بلند بلند... تا نفهمیم... کی ممنوع شدیم...؟ از خواب از باران از سیگار... و نرسیم به این که کاش میشد... یک میلون دزدید.... و دنیا را چال کرد در یک متر... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:51 AM توسط مهلا |
|
|
به اطلاع کلیه انسان ها میرسانم... که حالم به هم میخورد از شما ...شما که با من هیچ نسبتی ندارید ...شما خانم که دیروز با چتر به پایم کوبیدی ..شما آقا که من در ذهنت..هزار بار عریان شدم و تو هزار بار طعم گوشت بدنم را با نمک مزه مزه کردی ...و به حضار محترم خوش آمد میگویم۰۰۰ که در نکبت زمین غرق شده اید و سالهاست ...بوی گندتان را تحمل میکنم و شما دوست عزیز...دست بردار از این نمایش احمقانه ی عشق که ما به طعم لبهای شهرزاد روی لبه های باریک استکان چای هم قناعت کرده ایم ...!و تمنا دارم از حضار محترم که سکوت را رعایت فرمایند آخر جناب مدیر دارد یک ساعت ساندویچ مغز میخورد با دوغ ..!و ملالی نیست ...بجز این که سبزی تازه نداریم !پسرم این برازنده ی شما نیست ..دخترم از شما توقع نداشتم... تا کی وقت دارم دلش را بدست آورم؟! مانتو..چکمه..ابرو... قانون ما را کدام ابله به بازی گرفت؟ به نام اهورا مزدا.. خانم روسری ات را درست کن! و کورش کبیر... چرا پاهای لختش را بیرون انداخته؟!!! و من به یانگوم حسودیم میشود... چون که او میتواند بانو باشد بی آنکه کسی هیکلش را سانت بزند... و در اتمام از همه ی دست اندر کاران و مسئولین... با شکم های گنده و گوش های ناشنوا کمال تشکر را دارم۰۰۰ که این بنده ی حقیر را قابل ترحم دانسته... و امروز تیرباران میکنند... باشد که خدای رحمت کند!!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:57 PM توسط مهلا |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 5:46 PM توسط مهلا |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 5:29 PM توسط مهلا |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:45 AM توسط مهلا |
|
|
من سالهاست زندگی می کنم.. و تا به حال نفهمیدم که خدا کجاست؟ که خدا کی می خواهد بیاید؟ و آرزوهای ما را که روی هم تلنبار می شود یکی یکی بخواند... و اگر خیلی التماس کنیم..آنها را بر آورده کند.... من سالهاست روی زمین زندگی می کنم... و تا به حال نفهمیدم که دنیا چرا همیشه دور سرم می گردد؟ که چرا آدم ها یک شکلند؟ که چرا من هیچ شباهتی با پدرم ندارم... و هیچ وقت دوست نداشته ام توی لاین های سرعت با ماشینم بازی کنم من چند صد روزی هست که دارم زندگی می کنم... و در این همه زمان طولانی... هنوز نفهمیدم... که چرا باید توی هوای غبار آلود نفس کشید؟ که چرا درخت ها باید قطع شوند؟ چرا ما هیچ کس را نداریم؟ و همیشه این قدر از تنهایی وتاریکی می ترسیم؟ کی فاصله ی بین انگشت هایمان قرار است پر شود؟ چقدر دیگر باید طول بکشد؟ تو چی؟ چند صد روز است که زندگی می کنی؟ به نظر تو این همه زنده بودن سخت نیست؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:26 PM توسط مهلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
این شرح حال من است...
که در تمام تا این جای زندگی ام... هیچ آدمی به یاریم نیامد... و هنوز که هنوز است گم شده ام... در نا کجا آباد ذهن تو شاید... و هر بار که خوانده می شوم... در امید پیدا شدن... تمام هستی ام را به گور می کشم.... |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مرداد 1386 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| پیوندها |
|
pechpeche charchoob javabhaye bi soal mr.saremi ye padeshah! ye pesare mashreghi 18 ta tirahan sarash gashte shayad.... emperatoor goosh kon...ayate zamin... |
|
RSS
|